غميـــــــــن
 
غميـــــــــن
درباره وبلاگ


حالم عوض ميشه حرف تو كه باشه
آخرین مطالب
نويسندگان
سه شنبه 4 بهمن 1390, :: 12:41 ::  نويسنده : مريم

 
 

در دستهای تو 
آیا کدام رمز بشارت نهفته بود
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال  قطره باران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب

 
آواز  مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید دست
ایثار سادگی است

 

 
افسوس
آیا چه کس تو را
از مهربان شدن با من مایوس می کند؟؟

 
حمید مصدق




سه شنبه 4 بهمن 1390, :: 12:39 ::  نويسنده : مريم
 
 

دنیا را بغل گرفتیم

گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد

بیدار شدیم

دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم.

حسین پناهی




سه شنبه 4 بهمن 1390, :: 12:38 ::  نويسنده : مريم


تولد انسان روشن شدن کبریتی است
 

و مرگش خاموشی آن!

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!!

یا سوزاندی...؟!!





 

یک شنبه 2 بهمن 1390, :: 20:58 ::  نويسنده : مريم
آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن.
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتی همه مادرای دنیا...


پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !


شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان ...


خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد !


به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن
ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !!!



سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم ؛



سلامتیه اون پسری که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!


همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
... ... ... ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم ...
به سلامتی پدر و مادرها


(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما همیشه (( شور )) می زند برای ما ؛
اشک.های مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشته.اند آب مروارید!
حرف.ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش .


دست پر مهر مادر
تنها دستی ست،
که اگر کوتاه از دنیا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...


پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!!
... ... ...
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم...
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری...!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتی هرچی پدره

مادر
تنها کسیست که میتوان "دوستت دارم".هایش رااا باور کرد
حتی اگر نگوید...

سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه
اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش!


مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی! مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری ! مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد! مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

پدرم هر وقت میگفت "درست میشود"...
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!


مردان پیامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پیامبران را توانسته.اند به زیر سوال ببرند؛
ولی قداست مادران را هرگز..!

آدم پیر می شود وقتی مادرش را صــــــــــــــــــــــــ ـــــدا میزند اما جوابی نمیشنود.........
ممماااااااااااادددددددررر رررر..............


تو 10 سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگی : " ولم کنین "
تو 20 سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"
تو 30 سالگی : " حق با شما بود"
تو 35 سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...


بهشت از آن مادران است در حالی که به جز پرستاری و نگهداری از فرزندان ، هیچ حق دیگری نسبت به آتها ندارند و برای بیشتر چیزها اجازه ی بابا لازم است !!!!!


وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری



اگر 4 تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است



به سلامتی همه پدر مادرا . . .

 

یک شنبه 2 بهمن 1390, :: 20:56 ::  نويسنده : مريم
كاش چون پائیز بودم ... كاش چون پائیز بودم
كاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یكایك زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشگ هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی
در كنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شكسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پائیز بودم ... كاش چون پائیز بودم



 

یک شنبه 2 بهمن 1390, :: 20:51 ::  نويسنده : مريم

بگذار بگویند خسیسم

من

دوستت دارم هایم

را الکی خرج نمیکنم

جز برای مهربانی خودت . . .

جمعه 30 دی 1390, :: 20:54 ::  نويسنده : مريم
شـَــبـــهـــا
زیــــر دوش آب ســــَـــــــــــرد

رهــــــــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــــمـهــــایــم را
در حالی که هــــمــــــــــه میگویند:

خـــ ـوش به حـــالــَــش ...
چه زود فـَـــــــــرامــــــوش کــَـرد!

 
جمعه 30 دی 1390, :: 20:52 ::  نويسنده : مريم
به هیــــــــچ صــــــــراطی مستــــــــقیم نیست ؛


. . . . دلــــــــی که


بیــــــــتاب ِ نــــــــوازش ِ ســــــــر انــــــــگشتان ِ تـــــــو باشد . . . .

 
پنج شنبه 22 دی 1390, :: 13:41 ::  نويسنده : مريم

 

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم;

تو را به خاطر عطر نان گرم،

 برای برفی که آب می شود ،دوست می دارم ;

تو را برای دوست داشتن ،دوست می دارم ;

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام ،دوست می دارم ;

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم ;

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت ،

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت، دوست می دارم;

تو را به خاطر خاطره ها، دوست می دارم;

برای پشت کردن به آرزوهای مهال،

به خاطر نابودی توهم و خیال ، دوست می دارم ;

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم ;

تو را به خاطر دود لاله های وحشی ،

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان،

برای بنفشیه بنفشه ها، دوست می دارم;

تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می دارم ;

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم;

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها،

پرواز شیرین خا طره ها، دوست می دارم ;

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید، دوست می دارم ;

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان ،دوست می دارم ;

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت،  دوست می دارم;

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم،

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم;

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم;

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم  ;

 

پل الوار- شاعر فرانسوی

دو شنبه 19 دی 1390, :: 22:2 ::  نويسنده : مريم

امروز ظهر شیطان را دیدم !!! نشسته بر بساط صبحانه

و آرام لقمه برمی داشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ

بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.

دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه

پنهانی انجام میدادم،

روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.

اینان را چه نیاز به شیطان .



 

دو شنبه 19 دی 1390, :: 21:49 ::  نويسنده : مريم

 

 



حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...



کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

 



حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا



و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...



خـانه تـکانی دلـت مبـارک

 

چهار شنبه 14 دی 1390, :: 18:35 ::  نويسنده : مريم

هزار مرتبه کردم فرار و دیدم باز

تو از کرم به من آغوش خویش کردی باز

به لطف و رحمت و عفو و کرامتت نازم

 که می‌کشی تو ز عبد فراری خود ناز

جسور کس چو من و مهربان کسی چو تو نیست

 که با همه بدی‌ام باز با تو گفتم راز

چه حکمتی است که در لحظه شروع گناه

تو می‌کنی کرم و عفو خویش را آغاز

هنوز باز نگشته، تو می‌گشایی در

هنوز توبه نکرده، مرا دهی آواز

اگر سؤال کنی من کی‌ام، تو کی؟ گویم

منم ذلیل گنه، تو عزیز بنده‌نواز

تو دست لطف گشودی و آشتی کردی

 من از چه دست نکردم به جانب تو دراز

نخوانده‌ام به همه عمر، یک نماز درست

 هم از خدا خجلم، هم ز خویش، هم ز نماز

چهار شنبه 14 دی 1390, :: 18:29 ::  نويسنده : مريم

مال منی، نفسهای منی، عشق منی تو

زندگی با تو آرام آرام است، آرامش لحظه های منی تو

چقدر این دنیا زیباست ، زیبایی دنیای منی تو

میدرخشد خورشید در قلب آسمان آبی ، نورانی ترین صحنه ی زندگی منی تو

عشق کلامیست جاودانه ، معنای واقعی عشقی تو

این راه بی پایان است ، اول راه من و توییم و آخر راه از عشق هم مردن

میشنوم صدای عشق را از لا به لای نوازش های پر مهر تو

میشنوی صدای محبتم را از سوی بوسه های پر از عشق من

چشمهایم اسیر شده به چشمهایت

قلبم گرفتار شده در گرمای آغوش مهربانت

دلبستن من یک سو، دوست داشتن تو سویی دیگر

عاشق شدنت یک سو ، مجنون شدنم سویی دیگر

من و تو با هم ، دنیایی دیگر ، رویاهای ما ،

عاشقانه ترین رویاییست در دنیای ما که هیچگاه نمیمیرد

به حال و هوای تو آمدم در دنیای عاشقی، در همان هوا ، 

حس کردم در حال خودم نیستم ، در برابر تو مات و مبهوت ایستاده ام.

انگار مست مست بودم ، مست شراب چشمهای تو ،

این آخرین لحظه ای نبود که از حال رفتم در حال و هوای دیدن چهره ی ماه تو

باز هم از حال رفتم ، من که اسیر تو بوده ام از آغاز ، 

باز هم در همان گرفتاری و اسارت ، اسیرت شدم ، 

دیوانه تر از آن مجنون قصه ها شدم ....

مال منی ، نفسهای منی ، زندگی منی تو

قلب بی ارزشم را با احترام فدا میکنم در راه عشق تو 

چهار شنبه 14 دی 1390, :: 18:13 ::  نويسنده : مريم

نامت چه بود؟  آدم

فرزند؟ من را نه مادر است نه پدر ، اول یتیم عالم خلقت

محل تولد ؟ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟ زمین پاک

آن چیست بر گرده نهاده ای ؟ امانت است

قدت ؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک

روز تولدت؟ در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق

رنگت؟ اینک فقط سیاه از شرم آن گناه

چشمت؟ رنگی ،به رنگ بارش باران ، که ببارد از آسمان

وزنت؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

جنست؟ نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا

شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟ خدا

نام وکیل ؟ آن هم فقط خدا

 جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟ همین

حکمت؟ تبعید در زمین

همدست در گناه؟ حوای آشنا

  ترسیده ای ؟ کمی

ز چه؟ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی

که؟ گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟ دگر گلایه نه ولی

ولی چه؟ حکمی چنین ، آنهم به یک گناه

دلتنگ گشته ای؟ زیاد

برای که؟ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟ بلی

چه؟ دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟ بلی

چه کس؟ تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا

یک شنبه 13 آذر 1390, :: 13:15 ::  نويسنده : مريم

غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد

  يا دل شيشه اي ات از لب پنجره ی عشق زمين خورد و شکست

   با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن و بگو با دل خود که خدا هست ؛ خدا هست . . .

  او هماني ست که در تارترين لحظه ی شب راه نوراني اميد نشانم مي داد . . .

  ماه من!

  غصه اگر هست بگو تا باشد معني خوشبختي ، بودن ِ اندوه است

  اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور چه بخواهي و چه نه!

  ميوه ی يک باغند همه را با هم و با عشق بچين. . .

  ولي از ياد مبر !

   پشت هر کوه بلند سبزه زاري ست پُر از ياد خدا

  و در آن باز کسي مي خواند که خدا هست خدا هست . . .

  و چرا غصه چرا ؟

دو شنبه 25 مهر 1390, :: 14:14 ::  نويسنده : مريم
AKa3_ir-Mobile-wallpapers-New.jpg 
مث گنجشکی که زیر برفا مونده    ...  همه ی دلتنگیم پیش تو جا مونده....
دو شنبه 25 مهر 1390, :: 9:16 ::  نويسنده : مريم

nj9oic1oqu8con8pk2.jpg

آنکه در را محکم میبندد یقینا آشناست

آنکه در را آهسته میبندد قصد آشنایی دارد

و

آنکه پشت در نشسته از همه عاشق تر است

دو شنبه 25 مهر 1390, :: 9:12 ::  نويسنده : مريم

kies-je-eigen-weg-590x393_large.jpg

هی فلانی زندگی شاید همین باشد همین رفتن ها و نرسیدن ها

همین دل بستن ها و فاصله ها همین ناز ها و نیاز ها حسرت ها و حسرت ها....

آری.........

شاید زندگی همین باشد ......

کشیدن خطی روی احساس با هم بودن یا که رسیدن و نرسیدن های همیشه یا که رفتن و بی اختیار برگشتن

شاید زندگی همین باشد ...

دو شنبه 25 مهر 1390, :: 9:5 ::  نويسنده : مريم

63097065193083251423.jpg

چه حـرف بی ربـطیست کـــه مــرد گریـــه نمــی کند ! گاهـــی آنقدر بغــــض داری ... کـــه فقـــط بایــد مـــرد بــاشـی تــا بتوانی گریـــه کنـــی.

دو شنبه 25 مهر 1390, :: 8:34 ::  نويسنده : مريم

eye,face,lip,smooking,woman,art-8195d918f4d01c62a925aace27474004_h.jpg

هوای تو؛ از دود سیگارم هم مضر تر است… دود سیگار به سرفه‌ام می‌اندازد، هوای تو به گریه ام



ادامه مطلب ...
یک شنبه 24 مهر 1390, :: 11:46 ::  نويسنده : مريم

maria1363_6dcfff8e663175895d6f2bf3a6d848b3.jpg

زن خوب در تلویزیون ایران کیست؟ زنی که آدامس بجود حتما یا قاچاقچی است یا روسپی! - زن خوب کسی است که با استفراغ اعلام حاملگی کند. - زن خوب کسی است که در منزل فقط پیراهن مردانه می پوشد. - زن خوب کسی است که صبح از اتاق دیگری بیرون بیاید و به همسر خود صبح بخیر بگوید. - زن خوب کسی است که جلوی دوربین نمیدود. - زن خوب کسی است که لباسش حداقل 3 الی 4 سایز بزرگتر باشد! - مجری خوب زن، هرگز اسم کوچکش افشا نمی شود! - زن خوب کسی است که اگر در خیابان با مردی تصادف کرد، حتما تا قسمت آخر سریال با او ازدواج کند! - زن خوب کسی است که هرگز مانتو نمی پوشد، عینک آفتابی نمی زند، اسم عربی دارد، اگر بالای چهل ساله باشد یا در حال ظرف شستن است یا لباس دوختن، زن خوب هرگز در حال مطالعه نیست

یک شنبه 24 مهر 1390, :: 11:44 ::  نويسنده : مريم

1k0iexzoei393xje4yqe.jpg

آخ دِلم خيلي ميخواد سوارش شَمُ چِشامو ببندمُ يه موزيكِ لايت تو مايِه هاي پينك فلويد هم گوش بِدم

یک شنبه 24 مهر 1390, :: 11:34 ::  نويسنده : مريم

persiangraphic_graphicbazar16.jpg  

هـِـی ر ِفیق ! دُنیای ِ ما اَندازه ی هم نیست . . مـَن، عـــاشق ِ مَشروب وُ سیگار وُ گیتارم.

 مَـن، روز ها تا ظــُـهر می خوابم.

مَـن، هر شَب وُ تا صُــبـح بیدارم.

مَن، خیلی وَقتا ساکتم وُ سَـردَم.

وقتی که میرم تـــو خودم ،،،

شاید پاییـــز ِ ســــال ِ بَـــعـد برگــَـــردم . .

یک شنبه 24 مهر 1390, :: 11:15 ::  نويسنده : مريم

272cayl0eq7krjwoii.jpg

صــــــــــدامُ  بـــــه ســـــــكوت ميفروشم

یک شنبه 24 مهر 1390, :: 10:45 ::  نويسنده : مريم

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند , نه اراده ی دوست نداشتن...

 نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن...

با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند...!

شنبه 23 مهر 1390, :: 16:58 ::  نويسنده : مريم

فکر میکردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای که دور دور رفته ای… اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم…و اشکهای خداحافظی را

شنبه 23 مهر 1390, :: 14:15 ::  نويسنده : مريم
ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


ادامه مطلب ...
شنبه 23 مهر 1390, :: 14:8 ::  نويسنده : مريم
ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


ادامه مطلب ...
پنج شنبه 21 مهر 1390, :: 9:25 ::  نويسنده : مريم
ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


ادامه مطلب ...
پنج شنبه 21 مهر 1390, :: 9:14 ::  نويسنده : مريم

2938768972_00eded35e2.jpg

من فکر چشمای توام تو بی خیال قلب من

با من بمون تنها نرو قید همه چیرو نزن

دیگه فکر نمی کنم که یه روزی بر می گردی

به چه قیمتی منو به خودت وابسته کردی

اینقدر غمم زیاده که دارم می سوزم اینجا

ولی تو خیالتم نیست که دارم میمیرم اینجا

قلبه من آروم نمی شه

از روزی که رفتی بی من

دیگه برگشتی نداره

می دونم دلگیری از من

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
پیوندهای روزانه
پيوندها


آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 77
بازدید هفته : 187
بازدید ماه : 2076
بازدید کل : 16261
تعداد مطالب : 205
تعداد نظرات : 176
تعداد آنلاین : 1

ساخت کد صوتي